تبليغاتX
دیار عاشقان



الهی!

بنام تو زبانها گویا شده،بنام تو جانها شیدا شده،زشتها زیبا شده،کارها هویدا شده

راهها پیدا شده..به نام توست چشم مشتاقان گریان..دلـهای عـارفان سـوزان و

تنهای عاشقان بیجان...

الهی!

از پیش خطر و از پس راهم نیست...

                       دستم گیر که جز تو پناهم نیست

الهی!

ای گشاینده زبان مناجات گویان و ای انس افزای خلوتهای ذاکران و ای حاضر

نفسهای رازداران..در حاجت کسی نظر کن که او را یک حاجت بیش نیست..

                

    مرا تا باشد این درد نهانی............تو را جویم که درمانم تو دانی

الهی!

چون یتیم بی پدر گریانم..درمانده در دست خصمانم.خسته از گناهانم و زخویشتن

نالانم..خراب عمر و مفلس روزگار:

                            من آنم          

  ای جمله بی کسان عالم را کس.............یک جو کرمت تمام عالم را بس

  من بیکسم و کسی ندارم جز تو..............یا رب تو بفریاد من بیکس رس

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 14:2  توسط جواد  | 



ذهن اتاق از کلماتم پر است. واژگان دیگر یاریم نمی کنند؛ کدامین جمله، یارای بیان غمم است؟ کدامین گوش، تاب شنیدن زجه ام را دارد؟ کدامین چشم، بستر جاری دیدگانم را خواهد دید؟ کدامین دل را توان درک رنجم خواهد بود؟ .... گاه می هراسم از خود! او کیست؟ ... فقط می دانم که: او کسی را فراموش نمی کند ... آن شب هوا بسیار سرد بود. برف زیادی زمین را پوشانده بود و سوز سرما تا مغز استخوان نفوذ می کرد. خانه کوچک و صمیمی سیدمرتضی گرم و دنج بود، ولی از حالت سید می شد فهمید که حال خوشی ندارد. از وقتی که از سرکار برگشته بود، در اتاق راه رفته بود و با نگرانی از پشت شیشه بخار گرفته، آسمان سرخ را تماشا کرده بود و با خود فکر کرده بود: نکند امشب حاج شیخ محمدتقی به جمکران رفته باشد. سید ساعت ساز، به حاج شیخ محمدتقی بافقی ارادتی خاص داشت و می دانست که برنامه شیخ برای زیارت مسجد، شب های پنج شنبه است و آن شب هم، شب پنج شنبه بود. سید هر کاری کرد نتوانست نگرانی را از خود دور کند. برای همین به خانه حاج شیخ رفت، حاج شیخ در خانه نبود. سید مرتضی با خود گفت: شاید برای امر واجبی به مدرسه رفته باشد، ولی شیخ در مدرسه هم نبود. سید دیگر حال خودش را نمی فهمید، نمیدانست باید چه کار کند. از رفتن شیخ به جمکران هم مطمئن نبود، برای همین خودش را به محله میدان میر رساند، شیخ بیش تر از این مسیر به جمکران می رفت. سید سراسیمه از کوچه های باریک و تو در تو گذشت، ولی از حاج شیخ خبری نبود. سید با ناامیدی و سردرگمی مقابل نانوایی ایستاد و دور و برش را نگاه کرد. با همان حال پریشان وارد نانوایی شد؛ نانوا که پی به آشفتگی و نگرانی سید برده بود، به طرفش آمد و گفت: « سید چه شده!؟ برای چه این قدر نگرانی، اولاد زهرا (س) ؟!» سید که غم در صدایش موج می زد، گفت: « نگران حاج شیخ محمدتقی بافقی هستم. می ترسم در این هوای سرد و این زمین برفی به جمکران رفته باشد. می دانی که در این سرما، بیابان پر از جانور است. می ترسم خدای ناکرده برایش اتفاقی بیفتد. حالا هم آمده ام او را ببینم و اگر بشود نگذارم به جمکران برود.» نانوا با نگرانی گفت: «اتفاقا ساعتی پیش شیخ با چند تا از طلبه ها به سمت جمکران رفتند. سید با شنیدن این خبر به خود آمد و تند به راه افتاد. نانوا که می دید سید بیهوده تلاش می کند، صدایش زد و گفت: «کجا سید؟!» سید با دستپاچگی گفت: «زودتر می روم، شاید به آن ها برسم و مانع رفتنشان بشوم، شاید هم گروهی را با وسیله دنبال شان بفرستم. به هر حال بهتر است بروم.» نانوا گفت: « نه! سید این کار را نکن، چون تا به حالا آن ها یا به مسجد رسیده اند یا نزدیک آن جا هستند. هر اتفاقی قرار بوده بیفتد، تا حالا افتاده.» سید با دودلی امتداد کوچه های برف گرفته را نگاه می کرد و نمی دانست باید چه کار کند؛ ولی او چاره ای نداشت و باید به خانه اش بر می گشت. تمام شب خواب به چشم سید نیامد، حتی خانواده اش هم نگران شده بودند. سید گوشه ای نشسته بود و دعا می کرد تا این که نزدیک سحر خواب چشمان سید را گرم کرد. رویای عجیبی بود. سید با آرامش و تبسمی خاص بیدار شد. مثل همیشه وضو گرفت و نیایش کرد و صبح، زودتر از همیشه از خانه بیرون رفت. می خواست ببیند خوابی که دیده چقدر درست بوده است. یکی از همراهان شیخ را که دید، از او پرسید: «دیشب را چگونه گذراندید؟» مرد گفت: «ما دیشب همراه حاج شیخ به جمکران رفتیم. در راه برف و کولاک بود ولی حرارت و شوقی در وجودمان احساس می کردیم که حتی از روزهای معمولی هم تندتر حرکت می کردیم. خیلی زود به مسجد رسیدیم. ولی مانده بودیم شب را چگونه بگذرانیم. تو این فکر بودیم که جوانی حدود دوازده ساله را دیدیم. سید بود. به ما نزدیک شد و از حاج شیخ پرسید: می خواهید برایتان کرسی، لحاف و آش آماده کنم؟ حاج شیخ گفت: اختیار با شماست. سید از مسجد بیرون رفت. چند لحظه ای نگذشته بود که با کرسی و لحاف و منقلی از آتش برگشت و آن وسایل را در یکی از اتاق ها گذاشت. وقتی می خواست برود از حاج شیخ پرسید: آیا چیز دیگری هم احتیاج دارید؟ حاج شیخ گفت: خیر؛ در این موقع یکی ازهمراهان ما از آن سید پرسید: ما صبح زود می رویم، این وسایل را به چه کسی تحویل بدهیم؟ سید پاسخ داد: هر کس آورده، خودش می برد. ما تعجب کردیم. نمی دانستیم(( او کیست ؟!)) و اثاث را از کجا آورده بود. هنوز هم پی نبردیم او که بود. سید مرتضی که اشک شوق از چشمانش سرازیر شده بود، سری تکان داد و گفت: «من می دانم آن سید که بوده و جریان از چه قرار است. دیشب من خیلی نگرانتان بودم و با خودم می گفتم نکند در این هوا برایتان اتفاقی بیفتد. برای همین خواب به چشمم نمی آمد تا این که نزدیک سحر، چشمانم گرم شد وخوابیدم. در عالم رویا دیدم حضرت حجت (عج) به منزل ما آمد و به من فرمود: سید مرتضی چرا نگرانی؟! من عرض کردم: مولای من! به خاطر حاج شیخ محمدتقی بافقی نگرانم که امشب به مسجد رفته و نمی دانم چه بر سرش آمده. آن گاه حضرت فرمود: سید مرتضی گمان می کنی من از حاج شیخ دور هستم؟ وسایل او و یارانش را فراهم کرده ام.» مرد که نمی توانست جلوی گریه اش را بگیرد، دست در گردن سید انداخت و گریست. (برگرفته از کتاب کرامات حضرت مهدی، 84،ج 2، ص42)
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 11:36  توسط جواد  | 



دلم را آهسته حمل کنید، شكستنی‌ست!

بسم رب المهدی

سلام آقا جان!

باز هم جمعه  رنگ خون شد و من، هنوز چشم انتظار بر لب جاده دل نشسته‌ام... می‌بینی مرا؟... همان که تنهای تنهاست... مثل همیشه... کفش‌ها را به گوشه‌ای انداخته و محو تماشای پایین رفتن قرص غمناک و سرخ رنگی است که تمام التهاب یک روز را با خودش می‌برد. همان که خودش را با سنگ ریزه‌های کنار جاده مشغول کرده است... آه... از ندبه پر امید صبح تا نوحه دلتنگی غروب فاصله‌ای است به اندازه یک قلب بی‌قرار... هنوز امیدوارم... نه به اندازه صبح... به اندازه یک مژه بر هم زدن... به اندازه آن مقدار از خورشید که هنوز رخ در نقاب کوه نکشیده... شاید بیایی از پس آن درخت... آن بید مجنون که دید مرا به انتهای جاده کور کرده... بیایی با آن لبخندی که تصویرش همیشه با من است... لبخندت چقدر زیباست...

مردم از کنارم می‌گذرند و به اشک‌هایم می‌خندند... شاید دیوانه‌ام می‌پندارند... باک نیست!... بر این شب زده خراب دوره گرد حرجی نباشد آن هنگام که چون تویی دلدارش باشی... آخ... غروب شد آقا... دیگر خورشید در افق نیست. جمعه به شب رسید... بید مجنون می‌رقصد زیر نسیمی که صورت خیسم را به بازی گرفته... سردم می‌شود... ای کاش بودی و با عبایت شانه‌های ارزانم را گرما می‌بخشیدی... از خدا بخواه زنده‌ام نگاه دارد... وعده من و شما جمعه دیگر... همین‌جا... کنار خرابه دل...

چنین که یخ زده ایمان من اگر هر روز      هـزار بـار بـیــایـد بـهـــار کـافـی نـیـسـت

خودت دعـا کن ای نازنین که برگردی      دعای این همه شب‌زنده‌دار کافی نیست

... نگاه می‌کنم به خودم و به دور و برم... سیاهی... سیاهی... شده‌ام مشکی پررنگ... پرکلاغی... آی که دستت می‌رسد کاری بکن! تشنه‌ام... تشنه کمی سپیدی که از خویش دریغ کرده‌ام... می‌خواهم بگویم از آنچه در دلم جاری است... اما مگر من و شما یکی نیستیم؟ اگر این گونه است پس خبر داری از آنچه بر من رفته و می‌رود... دستم بگیر، مگذار غرق شوم... اینجا میان مردم، در تنهایی... آه تنهایی!... هیچ‌گاه دست از سر دلم بر نمی‌داری.

صورت خیس از اشکم زیر هجوم داغ غربت به سله نشسته... نمی‌دانم پشت کدام دیوار این شهر آهنی، یاد شما را جا گذاشته‌ام... دیوارها چقدر بلندند... بلند به اندازه قامت گناهانم... قد و قامت توبه‌هایم آنقدر کوتاه شده که حتی پرچین‌های باغ سرما زده همسایه هم برایم به دیوارهای برجی می‌ماند تسخیر ناشدنی.

آقا جان دست دلم را بگیر... همان که توبه‌هایش مایه خنده فرشته‌ها شده... همان که هیچ آبرویی ندارد پیش خدا... همان که هنوز به عشق جمعه‌هایت زنده است... همان که دیشب برای آخرین بار توبه‌اش را ریختم توی جعبه‌ای از امید و دادمش دست فرشته‌ای که برساندش دست خدا... روی جعبه نوشته شده بود... «آهسته حمل کنید، محتویات این جعبه شکستنی است».

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 11:2  توسط جواد  |