تبليغاتX
دیار عاشقان



دوستان و همراهان و همیشگی وبلاگ دیار عاشقان سلام

وبلاگ دیار عاشقان به آدرس زیر انتقال یافت

ديار عاشقان


+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 0:36  توسط جواد  | 



آفريدگار صبح !
در جشن با شکوه روزي که آغاز مي شود و در تمامي روزهايي که شيريني نام تو بر لبانم مي نشيند من عهد ديرينه ي خويش را با صاحب صبح و امام عصر تازه مي کنم و دست بيعتم را در زلال دستانش معطر مي سازم تا شعر سپيد اين عشق در صحن دلم تکرار شود .
طراوت جاري اين عهد و بيعت هرگز از باغ خاطرم بيرون نمي رود و پيوسته شال سبز محبتش را بر گردن مي نهم تا نوازشگر شانه هاي لرزانم باشد.
خالق مهربان من !
اگر دست تقدير تو ، لباس سپيد آخرت را بر تن من پوشاند و درخت زندگي ام، تنبه خواب زمستاني و ابدي خويش سپرد و ميان آن ماه تابان در آسمان چشم مردمان آشکار شد ، مرا از محراب قبرم بر انگيز و توفيق احرام در صحن و صفايش عنايت کن تا لبيک گويان در گرد کعبه ي وجود مقدسش طواف کنم
اي اجابت کننده هر دعا !
پنجره قلب منتظران رو به آسمان بي  کرانت گشوده است تا به يک اشارت تو، غبار غم و اندوه غيبت از دل ها بر خيزد و چشم ها به تماشاي باران  ظهور بنشيند.
خدايا !
شب يلداي هجران را به يمن ظهور ماه کاملش ، کوتاه کن که شب پرستان ، همچنان چشم بر صبح صادقش بسته اند و ما مؤمنان طلوع خورشي جمالش را نزديک مي دانيم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 12:37  توسط جواد  | 



 

صبح بی تو


 

صبح بی تو رنگ بعد از ظهر یک آدینه دارد


بی تو حتی مهربانی حالتی از کینه دارد


بی تو می گویند تعطیل است کار عشقبازی


عشق اما کی خبر از شنبه و آدینه دارد


جغد بر ویرانه می خواند به انکار تو


اماخاک این ویرانه ها بویی از آن گنجینه دارد


خواستم از رنجش دوری بگویم یادم آمد


عشق با آزار خویشاوندی دیرینه دارد


روی آنم نیست تا در آرزو دستی برآرمای


خوش آن دستی که رنگ آبرو از پینه دارد


در هوای عاشقان پر می کشد با بیقراری


آن کبوتر چاهی زخمی که او در سینه دارد


ناگهان قفل بزرگ تیرگی را می گشاید


آنکه در دستش کلید شهر پر آیینه دارد

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 22:42  توسط جواد  | 



اللهم عجل لولیک الفرج؟؟؟؟؟؟
مهدی فاطمه
تو نگاه عشق را به من حقیر آموختی
تو سکوت را در دل شب با صوت قران شکستی
و به من یاد دادی که چگونه در دل شب راز و نیاز کنم
تو سرود عشق را با معنایش برایم خواندی
حال چگونه رویت را از من پنهان مینمایی که من در حسرتت آواره بمانم
مطلب از :  دوست عزیزم غریبه ی آشنا

وبلاگ: امامزاده شاهزاده مراد نگینی سبز

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 23:10  توسط جواد  | 



الهی!

بنام تو زبانها گویا شده،بنام تو جانها شیدا شده،زشتها زیبا شده،کارها هویدا شده

راهها پیدا شده..به نام توست چشم مشتاقان گریان..دلـهای عـارفان سـوزان و

تنهای عاشقان بیجان...

الهی!

از پیش خطر و از پس راهم نیست...

                       دستم گیر که جز تو پناهم نیست

الهی!

ای گشاینده زبان مناجات گویان و ای انس افزای خلوتهای ذاکران و ای حاضر

نفسهای رازداران..در حاجت کسی نظر کن که او را یک حاجت بیش نیست..

                

    مرا تا باشد این درد نهانی............تو را جویم که درمانم تو دانی

الهی!

چون یتیم بی پدر گریانم..درمانده در دست خصمانم.خسته از گناهانم و زخویشتن

نالانم..خراب عمر و مفلس روزگار:

                            من آنم          

  ای جمله بی کسان عالم را کس.............یک جو کرمت تمام عالم را بس

  من بیکسم و کسی ندارم جز تو..............یا رب تو بفریاد من بیکس رس

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 14:2  توسط جواد  | 



ذهن اتاق از کلماتم پر است. واژگان دیگر یاریم نمی کنند؛ کدامین جمله، یارای بیان غمم است؟ کدامین گوش، تاب شنیدن زجه ام را دارد؟ کدامین چشم، بستر جاری دیدگانم را خواهد دید؟ کدامین دل را توان درک رنجم خواهد بود؟ .... گاه می هراسم از خود! او کیست؟ ... فقط می دانم که: او کسی را فراموش نمی کند ... آن شب هوا بسیار سرد بود. برف زیادی زمین را پوشانده بود و سوز سرما تا مغز استخوان نفوذ می کرد. خانه کوچک و صمیمی سیدمرتضی گرم و دنج بود، ولی از حالت سید می شد فهمید که حال خوشی ندارد. از وقتی که از سرکار برگشته بود، در اتاق راه رفته بود و با نگرانی از پشت شیشه بخار گرفته، آسمان سرخ را تماشا کرده بود و با خود فکر کرده بود: نکند امشب حاج شیخ محمدتقی به جمکران رفته باشد. سید ساعت ساز، به حاج شیخ محمدتقی بافقی ارادتی خاص داشت و می دانست که برنامه شیخ برای زیارت مسجد، شب های پنج شنبه است و آن شب هم، شب پنج شنبه بود. سید هر کاری کرد نتوانست نگرانی را از خود دور کند. برای همین به خانه حاج شیخ رفت، حاج شیخ در خانه نبود. سید مرتضی با خود گفت: شاید برای امر واجبی به مدرسه رفته باشد، ولی شیخ در مدرسه هم نبود. سید دیگر حال خودش را نمی فهمید، نمیدانست باید چه کار کند. از رفتن شیخ به جمکران هم مطمئن نبود، برای همین خودش را به محله میدان میر رساند، شیخ بیش تر از این مسیر به جمکران می رفت. سید سراسیمه از کوچه های باریک و تو در تو گذشت، ولی از حاج شیخ خبری نبود. سید با ناامیدی و سردرگمی مقابل نانوایی ایستاد و دور و برش را نگاه کرد. با همان حال پریشان وارد نانوایی شد؛ نانوا که پی به آشفتگی و نگرانی سید برده بود، به طرفش آمد و گفت: « سید چه شده!؟ برای چه این قدر نگرانی، اولاد زهرا (س) ؟!» سید که غم در صدایش موج می زد، گفت: « نگران حاج شیخ محمدتقی بافقی هستم. می ترسم در این هوای سرد و این زمین برفی به جمکران رفته باشد. می دانی که در این سرما، بیابان پر از جانور است. می ترسم خدای ناکرده برایش اتفاقی بیفتد. حالا هم آمده ام او را ببینم و اگر بشود نگذارم به جمکران برود.» نانوا با نگرانی گفت: «اتفاقا ساعتی پیش شیخ با چند تا از طلبه ها به سمت جمکران رفتند. سید با شنیدن این خبر به خود آمد و تند به راه افتاد. نانوا که می دید سید بیهوده تلاش می کند، صدایش زد و گفت: «کجا سید؟!» سید با دستپاچگی گفت: «زودتر می روم، شاید به آن ها برسم و مانع رفتنشان بشوم، شاید هم گروهی را با وسیله دنبال شان بفرستم. به هر حال بهتر است بروم.» نانوا گفت: « نه! سید این کار را نکن، چون تا به حالا آن ها یا به مسجد رسیده اند یا نزدیک آن جا هستند. هر اتفاقی قرار بوده بیفتد، تا حالا افتاده.» سید با دودلی امتداد کوچه های برف گرفته را نگاه می کرد و نمی دانست باید چه کار کند؛ ولی او چاره ای نداشت و باید به خانه اش بر می گشت. تمام شب خواب به چشم سید نیامد، حتی خانواده اش هم نگران شده بودند. سید گوشه ای نشسته بود و دعا می کرد تا این که نزدیک سحر خواب چشمان سید را گرم کرد. رویای عجیبی بود. سید با آرامش و تبسمی خاص بیدار شد. مثل همیشه وضو گرفت و نیایش کرد و صبح، زودتر از همیشه از خانه بیرون رفت. می خواست ببیند خوابی که دیده چقدر درست بوده است. یکی از همراهان شیخ را که دید، از او پرسید: «دیشب را چگونه گذراندید؟» مرد گفت: «ما دیشب همراه حاج شیخ به جمکران رفتیم. در راه برف و کولاک بود ولی حرارت و شوقی در وجودمان احساس می کردیم که حتی از روزهای معمولی هم تندتر حرکت می کردیم. خیلی زود به مسجد رسیدیم. ولی مانده بودیم شب را چگونه بگذرانیم. تو این فکر بودیم که جوانی حدود دوازده ساله را دیدیم. سید بود. به ما نزدیک شد و از حاج شیخ پرسید: می خواهید برایتان کرسی، لحاف و آش آماده کنم؟ حاج شیخ گفت: اختیار با شماست. سید از مسجد بیرون رفت. چند لحظه ای نگذشته بود که با کرسی و لحاف و منقلی از آتش برگشت و آن وسایل را در یکی از اتاق ها گذاشت. وقتی می خواست برود از حاج شیخ پرسید: آیا چیز دیگری هم احتیاج دارید؟ حاج شیخ گفت: خیر؛ در این موقع یکی ازهمراهان ما از آن سید پرسید: ما صبح زود می رویم، این وسایل را به چه کسی تحویل بدهیم؟ سید پاسخ داد: هر کس آورده، خودش می برد. ما تعجب کردیم. نمی دانستیم(( او کیست ؟!)) و اثاث را از کجا آورده بود. هنوز هم پی نبردیم او که بود. سید مرتضی که اشک شوق از چشمانش سرازیر شده بود، سری تکان داد و گفت: «من می دانم آن سید که بوده و جریان از چه قرار است. دیشب من خیلی نگرانتان بودم و با خودم می گفتم نکند در این هوا برایتان اتفاقی بیفتد. برای همین خواب به چشمم نمی آمد تا این که نزدیک سحر، چشمانم گرم شد وخوابیدم. در عالم رویا دیدم حضرت حجت (عج) به منزل ما آمد و به من فرمود: سید مرتضی چرا نگرانی؟! من عرض کردم: مولای من! به خاطر حاج شیخ محمدتقی بافقی نگرانم که امشب به مسجد رفته و نمی دانم چه بر سرش آمده. آن گاه حضرت فرمود: سید مرتضی گمان می کنی من از حاج شیخ دور هستم؟ وسایل او و یارانش را فراهم کرده ام.» مرد که نمی توانست جلوی گریه اش را بگیرد، دست در گردن سید انداخت و گریست. (برگرفته از کتاب کرامات حضرت مهدی، 84،ج 2، ص42)
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 11:36  توسط جواد  | 



دلم را آهسته حمل کنید، شكستنی‌ست!

بسم رب المهدی

سلام آقا جان!

باز هم جمعه  رنگ خون شد و من، هنوز چشم انتظار بر لب جاده دل نشسته‌ام... می‌بینی مرا؟... همان که تنهای تنهاست... مثل همیشه... کفش‌ها را به گوشه‌ای انداخته و محو تماشای پایین رفتن قرص غمناک و سرخ رنگی است که تمام التهاب یک روز را با خودش می‌برد. همان که خودش را با سنگ ریزه‌های کنار جاده مشغول کرده است... آه... از ندبه پر امید صبح تا نوحه دلتنگی غروب فاصله‌ای است به اندازه یک قلب بی‌قرار... هنوز امیدوارم... نه به اندازه صبح... به اندازه یک مژه بر هم زدن... به اندازه آن مقدار از خورشید که هنوز رخ در نقاب کوه نکشیده... شاید بیایی از پس آن درخت... آن بید مجنون که دید مرا به انتهای جاده کور کرده... بیایی با آن لبخندی که تصویرش همیشه با من است... لبخندت چقدر زیباست...

مردم از کنارم می‌گذرند و به اشک‌هایم می‌خندند... شاید دیوانه‌ام می‌پندارند... باک نیست!... بر این شب زده خراب دوره گرد حرجی نباشد آن هنگام که چون تویی دلدارش باشی... آخ... غروب شد آقا... دیگر خورشید در افق نیست. جمعه به شب رسید... بید مجنون می‌رقصد زیر نسیمی که صورت خیسم را به بازی گرفته... سردم می‌شود... ای کاش بودی و با عبایت شانه‌های ارزانم را گرما می‌بخشیدی... از خدا بخواه زنده‌ام نگاه دارد... وعده من و شما جمعه دیگر... همین‌جا... کنار خرابه دل...

چنین که یخ زده ایمان من اگر هر روز      هـزار بـار بـیــایـد بـهـــار کـافـی نـیـسـت

خودت دعـا کن ای نازنین که برگردی      دعای این همه شب‌زنده‌دار کافی نیست

... نگاه می‌کنم به خودم و به دور و برم... سیاهی... سیاهی... شده‌ام مشکی پررنگ... پرکلاغی... آی که دستت می‌رسد کاری بکن! تشنه‌ام... تشنه کمی سپیدی که از خویش دریغ کرده‌ام... می‌خواهم بگویم از آنچه در دلم جاری است... اما مگر من و شما یکی نیستیم؟ اگر این گونه است پس خبر داری از آنچه بر من رفته و می‌رود... دستم بگیر، مگذار غرق شوم... اینجا میان مردم، در تنهایی... آه تنهایی!... هیچ‌گاه دست از سر دلم بر نمی‌داری.

صورت خیس از اشکم زیر هجوم داغ غربت به سله نشسته... نمی‌دانم پشت کدام دیوار این شهر آهنی، یاد شما را جا گذاشته‌ام... دیوارها چقدر بلندند... بلند به اندازه قامت گناهانم... قد و قامت توبه‌هایم آنقدر کوتاه شده که حتی پرچین‌های باغ سرما زده همسایه هم برایم به دیوارهای برجی می‌ماند تسخیر ناشدنی.

آقا جان دست دلم را بگیر... همان که توبه‌هایش مایه خنده فرشته‌ها شده... همان که هیچ آبرویی ندارد پیش خدا... همان که هنوز به عشق جمعه‌هایت زنده است... همان که دیشب برای آخرین بار توبه‌اش را ریختم توی جعبه‌ای از امید و دادمش دست فرشته‌ای که برساندش دست خدا... روی جعبه نوشته شده بود... «آهسته حمل کنید، محتویات این جعبه شکستنی است».

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 11:2  توسط جواد  | 



مهدی جان .......مولایم...تو آن گنجینه ی اسراری که همه چیز را درخود جا دادی تو آن گنج بی پایانی که اگر کسی پیدایت کند به غیر از خدا؟؟؟ از همه چیز بی نیاز می شود....تو آن معدن اسراری که اگر لب بگشایی همه را به وجد می آوری و آن وقت است که عالمیان می فهمند که خدا چه قدر بخشنده است تو آن کعبه یی هستی که هزاران عاشق به طوافت رهسپارند !تو اقیانوس بی کرانی هستی که هیچ گاه فانوست خاموش نمی گردد!تو ساحل نجات دردمندان خسته دل هستی!!!!
آقای من....مهدی××ای نور دیدگانم.....اگر خورشید وجود من نباشی در زیر باران می میرم طوری که هیچ کس از مدفنم آگاه نمی گردد ....
مولایم تا چه وقت در تو سرگردان باشم........ بیا.......مهدی جان ....
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 13:30  توسط جواد  | 



در فراق بقیه الله................

 

***اللهم عجل لولیک الفرج***

مولایم***آقای من***کاش ردی از تو داشتم

یا نام و نشانی از کلبه ی با صفایت!! اما افسوس

که همیشه باید در حسرت این خواسته بمانم!

مولای من**مهدی فاطمه!زندگی چون اقیانوس

 غریبی است که باید به راز  غریبی اش پی برد

سرور من**میخواهم از راز غیبتت بدانم .نمی دانم

 شاید هنوز برای درک مطلب عاجزم.

سرور عالمیان!تمام چشمها منتظر تواند اهل دنیا

می خواهند فرش زیز پای مرکبت باشند...

 نمی دانم چرانمی آیی؟

مهربانم**به خدا سوگند !دنیا را آذین می بندیم اگر

لحظه ی آمدنت را بدانیم؟؟

مولایم*******سعادت دیدار را از ما نگیر*******

 

***اللهم صل علی محمد و آل محمد***

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:36  توسط جواد  | 



وبلاگهای دیگر من

کلیک

سرگرمی

www.javaddashtgard.bogfa.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 14:49  توسط جواد  | 



عشق یعنی...

 عشق يعني يك سلام و يك درود

 عشق يعني درد و محنت در درون

 عشق يعني يك تبلور يك سرود

 عشق يعني قطره و دريا شدن

 عشق يعني يك شقايق غرق خون

 عشق يعني زاهد اما بت پرست

 عشق يعني همچو من شيدا شدن

 عشق يعني همچو يوسف قعر چاه

 عشق يعني بيستون كندن بدست

 عشق يعني آب بر آذر زدن

 عشق يعني چون محمد پا به راه

 عشق يعني عالمي راز و نياز

 عشق يعني با پرستو پرزدن

 عشق يعني رسم دل بر هم زدن

 عشق يعني يك تيمم يك نماز

 عشق يعني سر به دار آويختن

 عشق يعني اشك حسرت ريختن

 عشق يعني شب نخفتن تا سحر

 عشق يعني سجده ها با چشم تر

 عشق يعني مستي و ديوانگى

 عشق يعني خون لاله بر چمن

 عشق يعني شعله بر خرمن زدن

عشق يعني آتشي افروخته

 عشق يعني با گلي گفتن سخن

 عشق يعني معني رنگين كمان

 عشق يعني شاعري دلسوخته

 عشق يعني قطره و دريا شدن

 عشق يعني سوز ني آه شبان

 عشق يعني لحظه هاي التهاب

 عشق يعني لحطه هاي ناب ناب

 عشق يعني ديده بر در دوختن

 عشق يعني در فراقش سوختن

 عشق يعني انتظار و انتظار

 عشق يعني هر چه بيني عكس يار

 عشق يعني سوختن يا ساختن

 عشق يعني زندگي را باختن

 عشق يعني در جهان رسوا شدن

 عشق يعني مست و بي پروا شدن

 عشق يعني با جهان بيگانگى

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 15:50  توسط جواد  | 



خوشبختی> مقصد كجاست؟


رسيدن آنجا آغاز مي‌‌شود كه مقصد باور شده باشد! اما به راستي مقصد كجاست؟ بعد از اين همه سير و سفر به كدامين نقطه راه به پايان بايد برد؟ مي‌‌گويم وقتي بارش را آغاز كنيم، عاقبت خواهيم رسيد همچون قطرات پاك باران كه پس از بارش، جاري و سپس به درياها خواهند رسيد! آن كس كه استوار و مصلوب اصالت عشق گرديد، هميشه مي‌‌بارد و تازه مي‌‌گرداند و او همچون هنرمندي است كه مقصد را در دورها نمي‌‌بيند، بلكه آن را در همسايگي خويش جستجو مي‌‌كند. آيا فتحي به عظمت فتح دل‌ها مي‌‌شناسيد؟ به راستي مقصد كجاست؟ جز قلب‌ها؟ آيا مقصدي شيرين‌تر از رسيدن به خانه‌دل‌ها سراغ داريد؟ به كجا مي‌‌رويم؟ چرا راه را گم كرده‌ايم؟ تا كي بايد به دنبال چيزكي باشيم كه نزد خود ماست؟! مي‌‌پرسي آن چيست؟ آن چيزي است كه ما از آنيم! پس چرا آنچه در خود ماست در آنجاها تمنا مي‌‌كنيم؟
اي دوست، گوش؛ تشنه آواي دلي است كه واژه عشق بر لب دارد و پيكر محتاج دستي است كه چشم جان در آن نهفته باشد!
آري چشم جان، وقتي با چشم جان مي‌‌نگريم، مقصد از ما دور نيست، وسعت مقصد را چگونه توصيف كنم و در سخنم بگنجانم؟ مقصد، ناله فقري است در همسايگي ما كه در عطش تب مي‌‌سوزد و طبيبش من و تو هستيم! مقصد دستان گره‌خورده‌اي است كه برهنگي فقرش را پوشانده است! مقصد، زخمي است كه روزگار بر پيشاني دوستي برجاي گذاشته و مرهم ماييم!
مقصد، التهاب رنجي است مدفون شده در اشكي كه بر رخسار يتيمي مي‌‌رقصد! مقصد، ديدن يك جفت كفش‌هاي پاره‌اي است كه در قدم‌هاي كودكي قسمت شده! مقصد، همان واژه‌اي بود كه مي‌‌توانست دلي را نشكند اما شكست! مقصد، ديدن محبتي بود كه از دوست رسيد اما خواب بوديم! مقصد شنيدن آهي بود به هنگام وداع! مقصد، التماسي بود خلاصه شده در يك نگاه! كجا به دنبال مقصد مي‌‌گرديم؟ گمشده كدامين جاده‌ايم؟ حال آن‌كه وقتي بتوانيم دلي را نشكنيم، به مقصد رسيده‌ايم؟! اگر به مقصد برسيد، خوشبختي را در آغوش كشيده‌ايد.

كليدهاي طلايي
* اگر هدف والايي داري، قدم خود را به اندازه امكان در جهت رسيدن به آن بردار. ممكن است قدم بسيار كوچكي باشد، اما به آن اعتماد كن. ممكن است براي تو بزرگترين قدم ممكن باشد!
* اين نيز بگذرد، موج‌هاي بلند نشانه شادي‌ها هستند و موج‌هاي كوتاه نشانه رنج‌ها. از هر دو لذت ببريد و بدانيد به نوبت مي‌‌آيند و مي‌‌روند و اقيانوس وجود ثابت است.
* هرگاه خوشحالي شما با دليلي خاص محدود شده باشد، دوام نخواهد داشت اما شادي بدون دليل، سروري دائمي است. اين سرور بي‌چون و چراي شما نتيجه پذيرش حكمت پشت هر موضوع به ظاهر تلخ و شيرين است!
* دعا كردن و عشق ورزيدن از هيچ قانون خاصي تبعيت نمي‌‌كند زيرا قانون دعا كردن همان عشق ورزيدن است چرا كه عشق يعني حقيقت.
* هركس با اشتياق يافتن و رسيدن به حقيقت گام بردارد، عاقبت به خورشيد درون خواهد رسيد، همان نوري كه همه‌چيز و همه‌كس را جز عشق نمي‌‌بيند!

ارزش احساس‌هاي شما
اگر عشق، موفقيت يا شخصيت براي شما مهم هستند، پس جزئي از سيستم ارزشي شما محسوب مي‌‌شوند چرا كه ارزش حالتي از احساس است كه از اين لحاظ براي شما اهميت دارد و حس مي‌‌كنيد يا بايد آن را تجربه كنيد (به دليل لذتي كه فكر مي‌‌كنيد براي‌تان به دنبال دارد) يا از آن اجتناب كنيد (به دليل رنجي كه براي شما تداعي مي‌‌كند).
از طرفي تصميم‌گيري‌هايي تحت تاثير اين باورها قرار دارند: چگونه يك اقدام خاص مي‌‌تواند در سوق دادن ما به سمت ارزشي كه ايجاد لذت مي‌‌كند، موثر واقع شود؟ آيا مي‌‌تواند در اجتناب ما از ارزشي كه موجب رنج ما مي‌‌شود هم موثر باشد؟ از اين رو لذت‌بخش‌ترين احساساتي كه شما براي آن ارزش قائليد و دردناك‌ترين احساساتي كه به هر قيمتي از آن ممانعت مي‌‌كنيد، كدامند؟

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 14:23  توسط جواد  | 



چاقترین کودک دنیا 

کودک 8 ماهه چینی با وزن 18.8 کیلوگرم رکورد چاقترین کودک دنیا را خواهد شکست.

به گزارش دیلی، کودک 8 ماهه‌ای که هنگام تولد وزنی عادی داشت اکنون با بیش از 18 کیلوگرم وزن و 78 سانتیمتر قد به عنوان یکی از چاقترین کودکان دنیا شناخته شده است.

مادر این پسر بچه که اهل شمال چین است، عنوان می‌کند که او در طول روز بیش از 20 بار تغذیه می‌شود.

او همواره گرسنه است و به خاطر چاقی بیش از حدش نمی‌تواند روی زمین چهار دست و پا برود و قادر به تحرک زیاد نیست. 

 

 منبع : همشهری آنلاین

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 12:25  توسط جواد  | 



جراحی موفقیت آمیز دختر 8 پا

 "لاکشمی تاتما" اهل هندوستان که به طور مادرزادی با 8 دست و پا به دنیا آمده است مورد عمل جراحی 27 ساعته قرار گرفت و دست‌ها و پاهای اضافی او از بدنش جدا شدند.

 

به گزارش«جهان» و به نقل از فردا، تیم 30 نفره متخصصان با تلاش بسیار توانستند با عملی بسیار پیچیده او را به حالت عادی برگردانند تا بتواند زندگی خود را به راحتی ادامه دهد.

 

او که از نظر ارگان‌های داخلی بدن کاملا سالم است به خاطر شکل عجیب بدنش تاکنون نتوانسته راه برود و اگر عمل نمی شد احتمالا بعد از سن 13 سالگی دیگر دوام نمی‌آورد.

 

عمل جراحی این کودک دست کم 100 هزار دلار هزینه داشت که مقدار زیاد آن به صورت خیریه پرداخت شده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 12:4  توسط جواد  | 



آیا عشق  فریب است؟

 

ملت عشق از همه دین‌ها جداست                                         عاشقان را مذهب و ملت خداست

                                                                                                                                               «مثنوی، دفتر اول»

 

عشق انواع گوناگونی دارد:

عشق والدین، عشق فرزندی، عشق اتکایی، عشق خودشیفته، عشق احساساتی، عشق به خود، عشق به خدا، عشق برای گروه، عشق به مکتب و یا مملکت.

 

یکی  از محققان می‌گوید: عشق یک مفهوم تک بعدی نیست و با توجه به کیفیت روابط می‌توان گونه‌های مختلفی را برای آن قایل شد.

‌طبقه‌بندی عشق:

1- عشق به خدا: یا عشق دینی که در آن خدا به منزله برترین ارزش و مطلوب‌ترین خیر است.

 

2- عشق‌های واقعی: نخستین شرط خوشبختی در عشق این است که از آغاز بین شرکای عشق هماهنگی جسمی و روحی وجود داشته باشد. هنگامی که این هماهنگی وجود نداشته باشد حتمی است که عشق بیشتر از خوشبختی، موجب بدبختی ما خواهد شد.

 

3- عشق‌های کاذب: گاهی مواقع حس حقارت و خودبینی و خودخواهی افراد حتی به طور ناخودآگاه در قالب عشق و عواطف تجلی می‌کند و تنها این عشق‌های کاذب‌اند که درون‌شان پر از کینه و خودخواهی است.

 

4- عشق افسانه‌ای: حالتی است که «پاول هاک» آن را به درستی به عنوان یک تشخیص روان‌پزشکی در نظر می‌گیرد. حالتی که فرد در آن به ترویج روش‌هایی از عشق‌ورزی روی می‌آورد که هدف آن تسخیر معشوق است.

 

5- عشق احساساتی: اساس این نوع عشق در این حقیقت نهفته است که عشق فقط در خیال وجود دارد، نه در عالم واقع که مشهود و محسوس است. رایج‌ترین نوع این عشق را در کسانی می‌توان دید که از مصرف‌کنندگان فیلم‌های سینمایی، دوستداران داستان‌های عاشقانه مجلات و آوازهای عاشقانه هستند و به واسطه ی آنها، لذت می‌برند.

 

در زندگی جوامع امروزی که یکی از باز ماندن در خمیردندان می‌نالد، دیگری از افتادن موهای ریش دیگری در دستشویی شکوه می‌کند، حفظ عشق چقدر دشوار و حتی گاهی غیرممکن است!!!

در زندگی روزمره، در عادات فردی و در سلیقه‌های شخصی این نوع طرز برخوردها می‌تواند برای طرفین تنش و حتی کشمکش به ارمغان بیاورد و نه عشق رمانتیک.

برخی مولفان باور ندارند که عشق بتواند با گذشت زمان دوام داشته باشد، چون در زندگی، لحظه‌هایی پیش می‌آید که بین معشوق خیالی و معشوق واقعی جدایی می‌افتد و عاشق به تدریج از معشوق ناراضی می‌شود. این حالت الزاما به تغییر شکل معشوق مربوط نمی‌شود، بلکه احتمال زیاد دارد که از درک بهتر واقعیت معشوق نشات بگیرد.

با تمام این تعاریف و توصیف‌ها آیا می‌توان از عشق صحبت کرد و یا آن را مورد بررسی قرار داد؟؟؟

 

 مولوی معتقد است که نمی‌توان به این مقوله دست یافت و اسرار آن را آشکار کرد.

در نگنجد عشق در گفت و شنود                                                           عشق دریایی‌ست، قعرش ناپدید

قطره‌های بحر را نتوان شمرد                                                                هفت دریا پیش آن بحری‌ست خرد

                                                                                                                                              «مثنوی، دفتر پنجم»

بنابراین عقل در مقام شرح عشق، عاجز است. اگر چه تفسیرهای عقل می‌تواند تا اندازه‌ای روشنگر باشد ولی عشق بی‌زبان، شفاف‌تر و گویاتر است.

گرچه تفسیر زبان روشنگر است                                                          لیک عشق بی‌زبان و روشن‌تر است 

چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت                                                         چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

چون سخن در وصف این حالت رسید                                                    هم قلم بشکست، هم کاغذ درید

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت                                                    شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

                                                                                                                                                  «مثنوی، دفتر اول»

اگر انسان عشق را داشته باشد ، می‌تواند آن را ببخشد و اگر آن را نداشته باشد، چیز دیگری برای بخشیدن ندارد.

 

انسان عاشق همواره در لحظه حال زندگی می‌کند و زیبایی در زمان زیستن را دوست دارد. عاشق بودن تنها یک احساس شدید نیست ، بلکه تصمیم است، قضاوت است، قول است. اگر عشق فقط یک احساس بود، دیگر پایداری این قول که همدیگر را تا ابد دوست خواهیم داشت مفهوم پیدا نمی‌کرد.
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 11:58  توسط جواد  |