تبليغاتX
دیار عاشقان



اللهم عجل لولیک الفرج........
نشانی گیرنده: نمی دانم کجایی یا مهدی؟! شاید در دلم باشی و یا شاید من از تو دورم. کوچه انتظار، پلاک یا مهدی،
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام من به یوسف گمگشته دل زهرا و گل خوشبوی گلستان انتظار
ای دریای بیکران، آفتاب روشنی بخش زندگی من که از تلالو چشمانت که همانند خورشید صبحدم از درون پنجره های دلم عبور می کند و دل تاریک و سیاه مرا نورانی می کند.

تو کلید در تنهایی من! من تو را محتاجم.

بیا ای انتظار شب های بی پایان، بیا ای الهه ناز من، که من از نبودن تو هیچ و پوچم. بیا و مرا صدا کن. دستهایم را بگیر و بلند کن مرا. مرا با خود به دشت پر گل اقاقیا ببر. بیا و قدم های مبارکت را به روی چشمانم بگذار. صدایم کن و زمزمه دل نواز صدایت را در گوش هایم گذرا کن، من فدای صدایت باشم. چشمان انتظار کشیده من هر جمعه به یادت اشک می ریزند و پاهایم سست می شوند تا وقت ندبه..و اشک هایم هر جمعه صفحات دعای ندبه را خیس می کند. من آنها را جلو پنجره اتاقم می گذارم تا بخار شود و به دیدار خدا برود.

یا مهدی ادرکنی عجل علی ظهورک
اللهم صل علی محمد و آل محمد...
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 0:43  توسط غریبه ی آشنا  | 



طلوع مي کند آن آفتاب پنهاني
زسمت مشرق جغرافياي عرفاني
دوباره پلک دلم مي پرد نشانه چيست
شنيده ام که مي آيد کسي به مهماني
کسي که سبزتر از هزار بار بهار
کسي شگفت کسي آن چنان که مي داني


زهي جمال رخش کرده پرتو افشاني
به ماه چارده و آفتاب رخشاني
زهي ولي خدا قطب عالم امکان
جهان جود و کرم پيشواي يزداني
ظهور قدرت دادار حجت بن حسن
که ظاهر است از او کبرياي سبحاني
نجات امت مظلوم و خلق مستضعف
اميد مردم محروم و فيض رحماني
سپهر مجد و شرف شمس آسمان جلال
جمال غيب ابد شاه ملک امکاني
اگر چه پر شده عالم زفتنه و زفساد
مسلط اند به دنيا جنود شيطاني
به نام صلح و دموکراسي و وطن خواهي
زنند ضربه به شخصيت مسلماني
گرفته است بشر راه انحراف و خطا
به هر مکان نگرم تيره است و ظلماني
بگيرد ار همه اقطار محنت ايام
شب فراق شود هر چه بيش طولاني
بمان به جا و مشو نااميد چون آيد
امام و منجي کل مقتداي پاياني
سليل احمد مرسل همان کسي که خدا
عطا نموده به او منصب جهانباني
جهان نجات دهد از فساد و استکبار
دوباره زنده کند راه و رسم انساني
در آورد همگان زير پرچم اسلام
نظام مي نبود جز نظام قرآني
ظهور مي کند و مي کند اساس ستم
کند زمين و زمان را زعدل نوراني
امير معدلت آيين ومعدلت گستر
دهد نجات همه خلق از پريشاني
خوش آن زمانه و آن روزگار و آن ايام
خوش آن حکومت و آن عدل و عصر روحاني

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 21:46  توسط   | 



آفريدگار صبح !
در جشن با شکوه روزي که آغاز مي شود و در تمامي روزهايي که شيريني نام تو بر لبانم مي نشيند من عهد ديرينه ي خويش را با صاحب صبح و امام عصر تازه مي کنم و دست بيعتم را در زلال دستانش معطر مي سازم تا شعر سپيد اين عشق در صحن دلم تکرار شود .
طراوت جاري اين عهد و بيعت هرگز از باغ خاطرم بيرون نمي رود و پيوسته شال سبز محبتش را بر گردن مي نهم تا نوازشگر شانه هاي لرزانم باشد.
خالق مهربان من !
اگر دست تقدير تو ، لباس سپيد آخرت را بر تن من پوشاند و درخت زندگي ام، تنبه خواب زمستاني و ابدي خويش سپرد و ميان آن ماه تابان در آسمان چشم مردمان آشکار شد ، مرا از محراب قبرم بر انگيز و توفيق احرام در صحن و صفايش عنايت کن تا لبيک گويان در گرد کعبه ي وجود مقدسش طواف کنم
اي اجابت کننده هر دعا !
پنجره قلب منتظران رو به آسمان بي  کرانت گشوده است تا به يک اشارت تو، غبار غم و اندوه غيبت از دل ها بر خيزد و چشم ها به تماشاي باران  ظهور بنشيند.
خدايا !
شب يلداي هجران را به يمن ظهور ماه کاملش ، کوتاه کن که شب پرستان ، همچنان چشم بر صبح صادقش بسته اند و ما مؤمنان طلوع خورشي جمالش را نزديک مي دانيم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 12:37  توسط جواد  | 



 

صبح بی تو


 

صبح بی تو رنگ بعد از ظهر یک آدینه دارد


بی تو حتی مهربانی حالتی از کینه دارد


بی تو می گویند تعطیل است کار عشقبازی


عشق اما کی خبر از شنبه و آدینه دارد


جغد بر ویرانه می خواند به انکار تو


اماخاک این ویرانه ها بویی از آن گنجینه دارد


خواستم از رنجش دوری بگویم یادم آمد


عشق با آزار خویشاوندی دیرینه دارد


روی آنم نیست تا در آرزو دستی برآرمای


خوش آن دستی که رنگ آبرو از پینه دارد


در هوای عاشقان پر می کشد با بیقراری


آن کبوتر چاهی زخمی که او در سینه دارد


ناگهان قفل بزرگ تیرگی را می گشاید


آنکه در دستش کلید شهر پر آیینه دارد

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 22:42  توسط جواد  | 



اللهم عجل لولیک الفرج؟؟؟؟؟؟
مهدی فاطمه
تو نگاه عشق را به من حقیر آموختی
تو سکوت را در دل شب با صوت قران شکستی
و به من یاد دادی که چگونه در دل شب راز و نیاز کنم
تو سرود عشق را با معنایش برایم خواندی
حال چگونه رویت را از من پنهان مینمایی که من در حسرتت آواره بمانم
مطلب از :  دوست عزیزم غریبه ی آشنا

وبلاگ: امامزاده شاهزاده مراد نگینی سبز

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 23:10  توسط جواد  | 



ذهن اتاق از کلماتم پر است. واژگان دیگر یاریم نمی کنند؛ کدامین جمله، یارای بیان غمم است؟ کدامین گوش، تاب شنیدن زجه ام را دارد؟ کدامین چشم، بستر جاری دیدگانم را خواهد دید؟ کدامین دل را توان درک رنجم خواهد بود؟ .... گاه می هراسم از خود! او کیست؟ ... فقط می دانم که: او کسی را فراموش نمی کند ... آن شب هوا بسیار سرد بود. برف زیادی زمین را پوشانده بود و سوز سرما تا مغز استخوان نفوذ می کرد. خانه کوچک و صمیمی سیدمرتضی گرم و دنج بود، ولی از حالت سید می شد فهمید که حال خوشی ندارد. از وقتی که از سرکار برگشته بود، در اتاق راه رفته بود و با نگرانی از پشت شیشه بخار گرفته، آسمان سرخ را تماشا کرده بود و با خود فکر کرده بود: نکند امشب حاج شیخ محمدتقی به جمکران رفته باشد. سید ساعت ساز، به حاج شیخ محمدتقی بافقی ارادتی خاص داشت و می دانست که برنامه شیخ برای زیارت مسجد، شب های پنج شنبه است و آن شب هم، شب پنج شنبه بود. سید هر کاری کرد نتوانست نگرانی را از خود دور کند. برای همین به خانه حاج شیخ رفت، حاج شیخ در خانه نبود. سید مرتضی با خود گفت: شاید برای امر واجبی به مدرسه رفته باشد، ولی شیخ در مدرسه هم نبود. سید دیگر حال خودش را نمی فهمید، نمیدانست باید چه کار کند. از رفتن شیخ به جمکران هم مطمئن نبود، برای همین خودش را به محله میدان میر رساند، شیخ بیش تر از این مسیر به جمکران می رفت. سید سراسیمه از کوچه های باریک و تو در تو گذشت، ولی از حاج شیخ خبری نبود. سید با ناامیدی و سردرگمی مقابل نانوایی ایستاد و دور و برش را نگاه کرد. با همان حال پریشان وارد نانوایی شد؛ نانوا که پی به آشفتگی و نگرانی سید برده بود، به طرفش آمد و گفت: « سید چه شده!؟ برای چه این قدر نگرانی، اولاد زهرا (س) ؟!» سید که غم در صدایش موج می زد، گفت: « نگران حاج شیخ محمدتقی بافقی هستم. می ترسم در این هوای سرد و این زمین برفی به جمکران رفته باشد. می دانی که در این سرما، بیابان پر از جانور است. می ترسم خدای ناکرده برایش اتفاقی بیفتد. حالا هم آمده ام او را ببینم و اگر بشود نگذارم به جمکران برود.» نانوا با نگرانی گفت: «اتفاقا ساعتی پیش شیخ با چند تا از طلبه ها به سمت جمکران رفتند. سید با شنیدن این خبر به خود آمد و تند به راه افتاد. نانوا که می دید سید بیهوده تلاش می کند، صدایش زد و گفت: «کجا سید؟!» سید با دستپاچگی گفت: «زودتر می روم، شاید به آن ها برسم و مانع رفتنشان بشوم، شاید هم گروهی را با وسیله دنبال شان بفرستم. به هر حال بهتر است بروم.» نانوا گفت: « نه! سید این کار را نکن، چون تا به حالا آن ها یا به مسجد رسیده اند یا نزدیک آن جا هستند. هر اتفاقی قرار بوده بیفتد، تا حالا افتاده.» سید با دودلی امتداد کوچه های برف گرفته را نگاه می کرد و نمی دانست باید چه کار کند؛ ولی او چاره ای نداشت و باید به خانه اش بر می گشت. تمام شب خواب به چشم سید نیامد، حتی خانواده اش هم نگران شده بودند. سید گوشه ای نشسته بود و دعا می کرد تا این که نزدیک سحر خواب چشمان سید را گرم کرد. رویای عجیبی بود. سید با آرامش و تبسمی خاص بیدار شد. مثل همیشه وضو گرفت و نیایش کرد و صبح، زودتر از همیشه از خانه بیرون رفت. می خواست ببیند خوابی که دیده چقدر درست بوده است. یکی از همراهان شیخ را که دید، از او پرسید: «دیشب را چگونه گذراندید؟» مرد گفت: «ما دیشب همراه حاج شیخ به جمکران رفتیم. در راه برف و کولاک بود ولی حرارت و شوقی در وجودمان احساس می کردیم که حتی از روزهای معمولی هم تندتر حرکت می کردیم. خیلی زود به مسجد رسیدیم. ولی مانده بودیم شب را چگونه بگذرانیم. تو این فکر بودیم که جوانی حدود دوازده ساله را دیدیم. سید بود. به ما نزدیک شد و از حاج شیخ پرسید: می خواهید برایتان کرسی، لحاف و آش آماده کنم؟ حاج شیخ گفت: اختیار با شماست. سید از مسجد بیرون رفت. چند لحظه ای نگذشته بود که با کرسی و لحاف و منقلی از آتش برگشت و آن وسایل را در یکی از اتاق ها گذاشت. وقتی می خواست برود از حاج شیخ پرسید: آیا چیز دیگری هم احتیاج دارید؟ حاج شیخ گفت: خیر؛ در این موقع یکی ازهمراهان ما از آن سید پرسید: ما صبح زود می رویم، این وسایل را به چه کسی تحویل بدهیم؟ سید پاسخ داد: هر کس آورده، خودش می برد. ما تعجب کردیم. نمی دانستیم(( او کیست ؟!)) و اثاث را از کجا آورده بود. هنوز هم پی نبردیم او که بود. سید مرتضی که اشک شوق از چشمانش سرازیر شده بود، سری تکان داد و گفت: «من می دانم آن سید که بوده و جریان از چه قرار است. دیشب من خیلی نگرانتان بودم و با خودم می گفتم نکند در این هوا برایتان اتفاقی بیفتد. برای همین خواب به چشمم نمی آمد تا این که نزدیک سحر، چشمانم گرم شد وخوابیدم. در عالم رویا دیدم حضرت حجت (عج) به منزل ما آمد و به من فرمود: سید مرتضی چرا نگرانی؟! من عرض کردم: مولای من! به خاطر حاج شیخ محمدتقی بافقی نگرانم که امشب به مسجد رفته و نمی دانم چه بر سرش آمده. آن گاه حضرت فرمود: سید مرتضی گمان می کنی من از حاج شیخ دور هستم؟ وسایل او و یارانش را فراهم کرده ام.» مرد که نمی توانست جلوی گریه اش را بگیرد، دست در گردن سید انداخت و گریست. (برگرفته از کتاب کرامات حضرت مهدی، 84،ج 2، ص42)
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 11:36  توسط جواد  | 



مهدی جان .......مولایم...تو آن گنجینه ی اسراری که همه چیز را درخود جا دادی تو آن گنج بی پایانی که اگر کسی پیدایت کند به غیر از خدا؟؟؟ از همه چیز بی نیاز می شود....تو آن معدن اسراری که اگر لب بگشایی همه را به وجد می آوری و آن وقت است که عالمیان می فهمند که خدا چه قدر بخشنده است تو آن کعبه یی هستی که هزاران عاشق به طوافت رهسپارند !تو اقیانوس بی کرانی هستی که هیچ گاه فانوست خاموش نمی گردد!تو ساحل نجات دردمندان خسته دل هستی!!!!
آقای من....مهدی××ای نور دیدگانم.....اگر خورشید وجود من نباشی در زیر باران می میرم طوری که هیچ کس از مدفنم آگاه نمی گردد ....
مولایم تا چه وقت در تو سرگردان باشم........ بیا.......مهدی جان ....
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 13:30  توسط جواد  | 



در فراق بقیه الله................

 

***اللهم عجل لولیک الفرج***

مولایم***آقای من***کاش ردی از تو داشتم

یا نام و نشانی از کلبه ی با صفایت!! اما افسوس

که همیشه باید در حسرت این خواسته بمانم!

مولای من**مهدی فاطمه!زندگی چون اقیانوس

 غریبی است که باید به راز  غریبی اش پی برد

سرور من**میخواهم از راز غیبتت بدانم .نمی دانم

 شاید هنوز برای درک مطلب عاجزم.

سرور عالمیان!تمام چشمها منتظر تواند اهل دنیا

می خواهند فرش زیز پای مرکبت باشند...

 نمی دانم چرانمی آیی؟

مهربانم**به خدا سوگند !دنیا را آذین می بندیم اگر

لحظه ی آمدنت را بدانیم؟؟

مولایم*******سعادت دیدار را از ما نگیر*******

 

***اللهم صل علی محمد و آل محمد***

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:36  توسط جواد  |