تبليغاتX
دیار عاشقان



عشق یعنی...

 عشق يعني يك سلام و يك درود

 عشق يعني درد و محنت در درون

 عشق يعني يك تبلور يك سرود

 عشق يعني قطره و دريا شدن

 عشق يعني يك شقايق غرق خون

 عشق يعني زاهد اما بت پرست

 عشق يعني همچو من شيدا شدن

 عشق يعني همچو يوسف قعر چاه

 عشق يعني بيستون كندن بدست

 عشق يعني آب بر آذر زدن

 عشق يعني چون محمد پا به راه

 عشق يعني عالمي راز و نياز

 عشق يعني با پرستو پرزدن

 عشق يعني رسم دل بر هم زدن

 عشق يعني يك تيمم يك نماز

 عشق يعني سر به دار آويختن

 عشق يعني اشك حسرت ريختن

 عشق يعني شب نخفتن تا سحر

 عشق يعني سجده ها با چشم تر

 عشق يعني مستي و ديوانگى

 عشق يعني خون لاله بر چمن

 عشق يعني شعله بر خرمن زدن

عشق يعني آتشي افروخته

 عشق يعني با گلي گفتن سخن

 عشق يعني معني رنگين كمان

 عشق يعني شاعري دلسوخته

 عشق يعني قطره و دريا شدن

 عشق يعني سوز ني آه شبان

 عشق يعني لحظه هاي التهاب

 عشق يعني لحطه هاي ناب ناب

 عشق يعني ديده بر در دوختن

 عشق يعني در فراقش سوختن

 عشق يعني انتظار و انتظار

 عشق يعني هر چه بيني عكس يار

 عشق يعني سوختن يا ساختن

 عشق يعني زندگي را باختن

 عشق يعني در جهان رسوا شدن

 عشق يعني مست و بي پروا شدن

 عشق يعني با جهان بيگانگى

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 15:50  توسط جواد  | 



خوشبختی> مقصد كجاست؟


رسيدن آنجا آغاز مي‌‌شود كه مقصد باور شده باشد! اما به راستي مقصد كجاست؟ بعد از اين همه سير و سفر به كدامين نقطه راه به پايان بايد برد؟ مي‌‌گويم وقتي بارش را آغاز كنيم، عاقبت خواهيم رسيد همچون قطرات پاك باران كه پس از بارش، جاري و سپس به درياها خواهند رسيد! آن كس كه استوار و مصلوب اصالت عشق گرديد، هميشه مي‌‌بارد و تازه مي‌‌گرداند و او همچون هنرمندي است كه مقصد را در دورها نمي‌‌بيند، بلكه آن را در همسايگي خويش جستجو مي‌‌كند. آيا فتحي به عظمت فتح دل‌ها مي‌‌شناسيد؟ به راستي مقصد كجاست؟ جز قلب‌ها؟ آيا مقصدي شيرين‌تر از رسيدن به خانه‌دل‌ها سراغ داريد؟ به كجا مي‌‌رويم؟ چرا راه را گم كرده‌ايم؟ تا كي بايد به دنبال چيزكي باشيم كه نزد خود ماست؟! مي‌‌پرسي آن چيست؟ آن چيزي است كه ما از آنيم! پس چرا آنچه در خود ماست در آنجاها تمنا مي‌‌كنيم؟
اي دوست، گوش؛ تشنه آواي دلي است كه واژه عشق بر لب دارد و پيكر محتاج دستي است كه چشم جان در آن نهفته باشد!
آري چشم جان، وقتي با چشم جان مي‌‌نگريم، مقصد از ما دور نيست، وسعت مقصد را چگونه توصيف كنم و در سخنم بگنجانم؟ مقصد، ناله فقري است در همسايگي ما كه در عطش تب مي‌‌سوزد و طبيبش من و تو هستيم! مقصد دستان گره‌خورده‌اي است كه برهنگي فقرش را پوشانده است! مقصد، زخمي است كه روزگار بر پيشاني دوستي برجاي گذاشته و مرهم ماييم!
مقصد، التهاب رنجي است مدفون شده در اشكي كه بر رخسار يتيمي مي‌‌رقصد! مقصد، ديدن يك جفت كفش‌هاي پاره‌اي است كه در قدم‌هاي كودكي قسمت شده! مقصد، همان واژه‌اي بود كه مي‌‌توانست دلي را نشكند اما شكست! مقصد، ديدن محبتي بود كه از دوست رسيد اما خواب بوديم! مقصد شنيدن آهي بود به هنگام وداع! مقصد، التماسي بود خلاصه شده در يك نگاه! كجا به دنبال مقصد مي‌‌گرديم؟ گمشده كدامين جاده‌ايم؟ حال آن‌كه وقتي بتوانيم دلي را نشكنيم، به مقصد رسيده‌ايم؟! اگر به مقصد برسيد، خوشبختي را در آغوش كشيده‌ايد.

كليدهاي طلايي
* اگر هدف والايي داري، قدم خود را به اندازه امكان در جهت رسيدن به آن بردار. ممكن است قدم بسيار كوچكي باشد، اما به آن اعتماد كن. ممكن است براي تو بزرگترين قدم ممكن باشد!
* اين نيز بگذرد، موج‌هاي بلند نشانه شادي‌ها هستند و موج‌هاي كوتاه نشانه رنج‌ها. از هر دو لذت ببريد و بدانيد به نوبت مي‌‌آيند و مي‌‌روند و اقيانوس وجود ثابت است.
* هرگاه خوشحالي شما با دليلي خاص محدود شده باشد، دوام نخواهد داشت اما شادي بدون دليل، سروري دائمي است. اين سرور بي‌چون و چراي شما نتيجه پذيرش حكمت پشت هر موضوع به ظاهر تلخ و شيرين است!
* دعا كردن و عشق ورزيدن از هيچ قانون خاصي تبعيت نمي‌‌كند زيرا قانون دعا كردن همان عشق ورزيدن است چرا كه عشق يعني حقيقت.
* هركس با اشتياق يافتن و رسيدن به حقيقت گام بردارد، عاقبت به خورشيد درون خواهد رسيد، همان نوري كه همه‌چيز و همه‌كس را جز عشق نمي‌‌بيند!

ارزش احساس‌هاي شما
اگر عشق، موفقيت يا شخصيت براي شما مهم هستند، پس جزئي از سيستم ارزشي شما محسوب مي‌‌شوند چرا كه ارزش حالتي از احساس است كه از اين لحاظ براي شما اهميت دارد و حس مي‌‌كنيد يا بايد آن را تجربه كنيد (به دليل لذتي كه فكر مي‌‌كنيد براي‌تان به دنبال دارد) يا از آن اجتناب كنيد (به دليل رنجي كه براي شما تداعي مي‌‌كند).
از طرفي تصميم‌گيري‌هايي تحت تاثير اين باورها قرار دارند: چگونه يك اقدام خاص مي‌‌تواند در سوق دادن ما به سمت ارزشي كه ايجاد لذت مي‌‌كند، موثر واقع شود؟ آيا مي‌‌تواند در اجتناب ما از ارزشي كه موجب رنج ما مي‌‌شود هم موثر باشد؟ از اين رو لذت‌بخش‌ترين احساساتي كه شما براي آن ارزش قائليد و دردناك‌ترين احساساتي كه به هر قيمتي از آن ممانعت مي‌‌كنيد، كدامند؟

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 14:23  توسط جواد  | 



آیا عشق  فریب است؟

 

ملت عشق از همه دین‌ها جداست                                         عاشقان را مذهب و ملت خداست

                                                                                                                                               «مثنوی، دفتر اول»

 

عشق انواع گوناگونی دارد:

عشق والدین، عشق فرزندی، عشق اتکایی، عشق خودشیفته، عشق احساساتی، عشق به خود، عشق به خدا، عشق برای گروه، عشق به مکتب و یا مملکت.

 

یکی  از محققان می‌گوید: عشق یک مفهوم تک بعدی نیست و با توجه به کیفیت روابط می‌توان گونه‌های مختلفی را برای آن قایل شد.

‌طبقه‌بندی عشق:

1- عشق به خدا: یا عشق دینی که در آن خدا به منزله برترین ارزش و مطلوب‌ترین خیر است.

 

2- عشق‌های واقعی: نخستین شرط خوشبختی در عشق این است که از آغاز بین شرکای عشق هماهنگی جسمی و روحی وجود داشته باشد. هنگامی که این هماهنگی وجود نداشته باشد حتمی است که عشق بیشتر از خوشبختی، موجب بدبختی ما خواهد شد.

 

3- عشق‌های کاذب: گاهی مواقع حس حقارت و خودبینی و خودخواهی افراد حتی به طور ناخودآگاه در قالب عشق و عواطف تجلی می‌کند و تنها این عشق‌های کاذب‌اند که درون‌شان پر از کینه و خودخواهی است.

 

4- عشق افسانه‌ای: حالتی است که «پاول هاک» آن را به درستی به عنوان یک تشخیص روان‌پزشکی در نظر می‌گیرد. حالتی که فرد در آن به ترویج روش‌هایی از عشق‌ورزی روی می‌آورد که هدف آن تسخیر معشوق است.

 

5- عشق احساساتی: اساس این نوع عشق در این حقیقت نهفته است که عشق فقط در خیال وجود دارد، نه در عالم واقع که مشهود و محسوس است. رایج‌ترین نوع این عشق را در کسانی می‌توان دید که از مصرف‌کنندگان فیلم‌های سینمایی، دوستداران داستان‌های عاشقانه مجلات و آوازهای عاشقانه هستند و به واسطه ی آنها، لذت می‌برند.

 

در زندگی جوامع امروزی که یکی از باز ماندن در خمیردندان می‌نالد، دیگری از افتادن موهای ریش دیگری در دستشویی شکوه می‌کند، حفظ عشق چقدر دشوار و حتی گاهی غیرممکن است!!!

در زندگی روزمره، در عادات فردی و در سلیقه‌های شخصی این نوع طرز برخوردها می‌تواند برای طرفین تنش و حتی کشمکش به ارمغان بیاورد و نه عشق رمانتیک.

برخی مولفان باور ندارند که عشق بتواند با گذشت زمان دوام داشته باشد، چون در زندگی، لحظه‌هایی پیش می‌آید که بین معشوق خیالی و معشوق واقعی جدایی می‌افتد و عاشق به تدریج از معشوق ناراضی می‌شود. این حالت الزاما به تغییر شکل معشوق مربوط نمی‌شود، بلکه احتمال زیاد دارد که از درک بهتر واقعیت معشوق نشات بگیرد.

با تمام این تعاریف و توصیف‌ها آیا می‌توان از عشق صحبت کرد و یا آن را مورد بررسی قرار داد؟؟؟

 

 مولوی معتقد است که نمی‌توان به این مقوله دست یافت و اسرار آن را آشکار کرد.

در نگنجد عشق در گفت و شنود                                                           عشق دریایی‌ست، قعرش ناپدید

قطره‌های بحر را نتوان شمرد                                                                هفت دریا پیش آن بحری‌ست خرد

                                                                                                                                              «مثنوی، دفتر پنجم»

بنابراین عقل در مقام شرح عشق، عاجز است. اگر چه تفسیرهای عقل می‌تواند تا اندازه‌ای روشنگر باشد ولی عشق بی‌زبان، شفاف‌تر و گویاتر است.

گرچه تفسیر زبان روشنگر است                                                          لیک عشق بی‌زبان و روشن‌تر است 

چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت                                                         چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

چون سخن در وصف این حالت رسید                                                    هم قلم بشکست، هم کاغذ درید

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت                                                    شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

                                                                                                                                                  «مثنوی، دفتر اول»

اگر انسان عشق را داشته باشد ، می‌تواند آن را ببخشد و اگر آن را نداشته باشد، چیز دیگری برای بخشیدن ندارد.

 

انسان عاشق همواره در لحظه حال زندگی می‌کند و زیبایی در زمان زیستن را دوست دارد. عاشق بودن تنها یک احساس شدید نیست ، بلکه تصمیم است، قضاوت است، قول است. اگر عشق فقط یک احساس بود، دیگر پایداری این قول که همدیگر را تا ابد دوست خواهیم داشت مفهوم پیدا نمی‌کرد.
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 11:58  توسط جواد  |